اتفاقی که اخیرا در بام‌لند تهران افتاد و نمونه‌های مشابه دیگری که در سال‌های پیش رسانه‌ای شده بود، تنها بخشی از تبعیض و تحقیر و خشونتی است که افغانستانی‌-ایرانی‌ها مجبورند تحمل کنند. بسیاری از آنها از پیش خود را در معرض چنین وضعیتی قرار نمی‌دهند و درواقع بخشی از آنها فضاهای عمومی شهر را محیطی پرخطر می‌دانند که ممکن است مورد آزار و تحقیر قرار بگیرند. در یک نمونه، نرگس، یکی از مصاحبه‌شوندگان کتاب «در خانه برادر» گفته:

من خیلی اطرافیانم بهم توصیه می‌کنن بریم پارک، حقیقتا دوست ندارم برم پارک. چون وقتی میرم پارک می‌شینم، می‌بینم وقتی فرد ایرانی‌ها از جلومون رد می‌شن، شاید برای بقیه همشهری‌ها مهم نباشه اما من حساسم، وقتی نگاه می‌کنن برمی‌گردن یه خنده‌ای از سر تمسخرآمیزی، یه خنده تمسخرآمیزی می‌کنن که افغانی‌ها هم آدم شدند! خیلی راحت این کلمه رو بیان می‌کنن. وقتی این اتفاق یکی دو بار برام تو پارک افتاد، دیگه اصلا خیلی کم پیش میاد برم پارک. اونم مثلا سیزده به در که به اصرار خانواده‌ام میرم، سعی می‌کنیم جایی بریم که خلوت باشه، کسی نباشه.

در نمونه‌ای دیگر، محمدعلی نیز از تجربه‌اش مشابه گفته است:

اصلا اتباع افغانی درواقع تفریح آن چنانی هم ندارند، خب این قشر از خیلی از چیزا محرومن، یه بخشیش قانونی هست درسته مثلا بازنشستگی ندارند، درآمدای حاشیه ندارن، یک کارگر و یک شغل و تعداد خانواده هم زیاد هست، در نتیجه به خاطر مشکلات مالی خیلی امکان ندارند، اما اون بخشی که بتونن تفریحی هم بکنن خب من مثلا، خود من بیست روز پیش یکی از پارک‌های کرج رفتیم اتفاقا با چند تا از دخترهای همشهری رفتیم، این دختر و پسرهای ایرانی با نگاهاشون تو فکر می‌کنی که اگه ایرانی بودی مردم آن‌قدر بهت نگاه نمی‌کردن، آدم احساس می‌کنه یه مشکلی تو سر و وضعش هست، یه چیزیه. حتی دو تا مامور نیروی انتظامی به هم گفتند افغانی چقدر تو پارک زیاد شده.

تجربه‌ها و روایت‌های افغانستانی‌های ساکن ایران نشان می‌دهد که به جز تبعیض و ستمی که در قوانین و عملکرد نهادهای حکومتی وجود دارد، بخشی از جامعه نیز دچار پیش‌داوری‌ها و تصورات کلیشه‌ای غلطی است که تبعیض و ستم را در شکلی دیگر بازتولید می‌کند.